یونای کوچک ما

 
 

برای پسرکم مینویسم تا یادم بماند چه حس شیرینی را تجربه کردم.

 
 

مادری که اول عاشق پدر نی نی  است و بعد نی نی ...
پسرکم را دوست دارم به شرطی  که...مادری  شرط نمی خواهد ...بی بهانه دوستش دارم.
اینجا فقط  حقیقت می خوانید.

تماس با من      samim8888@yahoo.com

 

مطالب اخیر

دو سال و شش ماهگی

[ بدون عنوان ]

[ بدون عنوان ]

برای بعدها

۲۸ خرداد ۹۰

یادم بماند

عید مبارک

[ بدون عنوان ]

استقبال

یلدای 89

دو سال با هم

پایان شانزده  ماهگی

بازی اعداد

۱۴ ماهگی

۱۳ ماهگی  گل پسرکم

قبل از  تولد

۲۸ خرداد یکسالگی  گل من

پایان  ۱۱ ماهگی

نوروز  ۸۹ مبارک

هشت ماه و نیم

 
 

امکانات جانبی

RSS 2.0
تعداد بازدیدکنندگان : 11178

 
 

آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

دو سال و شش ماهگی

پسرکم ...همیشه بمان..سالم..قوی ..محکم و   با ایمان

دوشنبه 28 آذر ماه سال 1390 | 0 نظر

 

سلام

ممنونم از  همراهی  ها و  نظرات خوب و  عالی  همتون ..  

یاد اوری کنم دوباره  که من خودم هنوز  این ها رو کامل  شروع  نکردم در  حد گریز زدن  هست ...  چون مقدمه میخواد.. باید تا مدت ها مثلا حداقل دو سه هفته روزی دو ساعت بازی و هیاهو و شادی و  وقت گذاشتن برای بچه رو انجام بدیم..دیشب  صحنه والیبال بازی کردن این پدر و پسر وسط هال و  ذوق پسرک و تشویق های من و  اموزش   توپ گرفتن و اسپک و اینا از طرف  بابایی  خیلی  فضا رو شاداب و  زیبا کرده بود.خوشحالم با این دکتر و این اگاهی ها  اشنا شدم..و خوشحالم فهمیدم با یک وقت گذاشتن ساده و  یک توپ ارزون میشه کلی  بچه رو خوشحال و دلگرم کرد .  

 

شنبه 12 آذر ماه سال 1390 | 0 نظر

 

برای   ۹/۹/۹۰ 

 

برایت خواهم نوشت

چهارشنبه 9 آذر ماه سال 1390 | 0 نظر

 

برای بعدها

دوشنبه 23 آبان ماه سال 1390 | 0 نظر

 

۲۸ خرداد ۹۰

تولدت مبارک خردادی دوست داشتنی من 

شنبه 28 خرداد ماه سال 1390 | 1 نظر

 

یادم بماند

2/2/90 پسرکم با اگاهی بیشتر  به حرم مشرف شد 

3/2/90  پای  نی  نی  گل در  وسط  جوی  کثیف  چند ثانیه قبل از  مهمانی  مکه دوست مامانی   و چشمان گرد مامانی  

 

4/2/90 قرار است موهای  پسرک را برای  اولین بار  کوتاه کنیم..با ماشین اصلاح..به همراه دادا

ته تیک.....چقدر  زیبا از  من ته دیگ خواستی  وقتی  ناباورانه  به گوش هایم شک کردم..

یکشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1390 | 1 نظر

 

عید مبارک


دوشنبه 1 فروردین ماه سال 1390 |

 

پسرک دوست داشتنی  ام

ماهی ...مهد..سیر شدم...تاپ تاپ...شعر..

برایت خواهم نوشت

سه شنبه 24 اسفند ماه سال 1389 |

 

استقبال

عزیزکم امروز مامانی و بابایی بر میگردن از سفر  

کلی  کار دارم برای  انجام و  بهت قول میدم مثل دو شب  پیش به زودی  باز  هم ببرمت خونه زن عمو جون با پسر  عموی  کوچولوی  خوشگلت قهقهه بزنی و مست از  بازی بشی و من دنبال دوتاییتون کنم و بشم گرگ ناقلا و دو تا ببعی سفید خوشگل از  دستم فرار  کنن و برن توی  چادرشون... 

خنده هات توی  گوشم میپیچه و لبریز  میشم از بوی  زندگی...

سه شنبه 12 بهمن ماه سال 1389 |

 

یلدای 89

 پسرک  یک سال و نیمه من

امشب دومین یلدای زندگی  توست... 

امیدوارم زندگی ات آنقدر بلند باشد که یلداهای بیشتر و بیشتری را ببینی... نازنینم..دلم می خواهد آن یلدا..آن زمان که چشم هایت عاشقانه به  زنی نگاه می کند..آن زمان که دانه های  انار رابین لب هایش  می گذاری و به چشم هایش  میخندی ..آن زمان که آنقدر  گرم شده ای  از حضورش که  زمستان آب  می شود روبرویت ..آن زمان دلم می خواهد یادت باشد این ها همه شانه های آدم را سنگین می کند.این  که بدانی  آدم یا آدم هایی  هستند که دلشان به حضور تو گرم است..این که بدانی شب هایی طولانی چشم هایی  منتظر  تو خواهند ماند..این که بدانی  دست های  تو قرار است گرمی بخش یک زمستان و چندین زمستان آدم های  دیگر باشد..این ها مسئولیت است..عاشق شدن آسان است عزیزکم اما وقتی شدی  عشق  یک آدم..وقتی  شدی رویاهای یک آدم...وقتی  دلش را داد به تو و دلت گره خورد به دلش ...نمی توانی  آسان بگذاری و بگذری ..یادت باشد  از  نظر  من...عشق زمانی واقعی است که تو بپذیری شیرینی اش را با همه چیزهایی که روی  شانه هایت می گذارد..یادت باشد  تعهداگر دادی  پایش بایستی ..از آن عاشق پیشه هایی  نشوی که هی نقش  عوض  می کنند و ماهرانه یلدای دخترکان را هیچ وقت به بهار  نمی رسانند..یادت باشد  انار..فقط  دانه هایی  سرخرنگ و شیرین نیست که در  دهان بگذاری ..دانه دانه حرف هایی که به او می زنی ..دانه دانه اشک هایی که از سر دلتنگی می ریزد ..دانه دانه  کلماتی که در  گوشش  می گویی میپیچد و می شود انار دانه هایی که در  دهانش  می گذاری ..یادت باشد حرمت حافظ را همیشه نگاه داری ...دلت را به دست های  حافظ بدهی و  دست های مهربانش را به دست بگیری و نیت کنی..یادت باشد عزیزکم  امشب شبی است طولانی و از  این شب های  طولانی و سرد و تاریک پیش روی  همه ماخواهد بود در  زندگی..یادت باشد شب هر چقدر  تاریک و بلندباشد محال است آفتاب  را نبینی مگر اینکه همه پرده ها را کشیده باشی و خودت نخواهی ..وگرنه آفتاب  آنقدر  سخاوتمند است که هیچ تاریکی  روبرویش  تاب نمی آورد.. و بهار آنچنان  دست یافتنی که بعید است زمستن قصد ماندن کند و همه روزهای آدم سرد و برفی باشد... 

 

امشب ..من..تو...پدر .و خانواده هایمان در  منزل مادر و پدر  من جمع خواهیم بود..آرزو میکنم یلداهای  تو در  تنهایی  نگذرد..گوشه اتاقی سرد  یا کنج کافه ای  تاریک ..آرزو میکنم شب های  تنهاییت طولانی نشود و به روزهای با هم بودن پیوند بخورد ...من حسرت نگاه عاشقانه و دست های  گرم..حسرت با هم بودن و  از  هم گفتن..حسرت  آارمش را ندارم..آرزو میکنم تو نیز همیشه آنقدر مهربان باشی که یلداهایت خالی از  دوست نباشد و  چراغ خانه ات  همیشه روشن از  مهر بماند.   

 

بین چگونه قناری ز شوق می لرزد  

نترس از شب یلدا  

بهار آمدنی است 

 

سه شنبه 30 آذر ماه سال 1389 |

 

دو سال با هم

جالب  است..روزی  که شروع به نوشتن این وبلاگ کردم برای  پسرکم..همان روزی شد که در  ماهی گرم به دنیایم آمد...  28 امین روز  ماه

امروز  این وبلاگ دو ساله شد ... 

صاحبش  انشالله دویست ساله شود و تنش  سالم و دلش  شاد بماند در این روزگار 

شنبه 29 آبان ماه سال 1389 | 1 نظر

 

پایان شانزده  ماهگی

چند روز  دیگر ..28 آبان 89 که برسد دنیای تو هم وارد هفدهمین ماه خود می شود... برایت می خواهم بنویسم این روزهایت را تا زمانه از یادم نبرد چه روزها داشتم با تو...(مادر من هم همین قدر تلاش  می کرد یادش  نرود یا به حافظه اش  ایمان داشت...؟) 

 

دو  دو  ( همان قورقوری  سبز مورد علاقه اش..هدیه عمو کیا...) 

وقتی  دو دو را بغلت میگیری و برایش لا..لا می خوانی چشم هایت خوابشان می گیرد انگار و بعد وقتی  من را می بینی که نگاهت می کنم بازی مان را شروع میکنی..لا لا ...لا لا ..و بعد  انگار  دو دو برق  داشت باشد  می اندازی  اش  کنار و میخندی و  من دو دو را ناز  میکنم و تو سریع برش  می گردانی به آغوشت ....این بازی با هر  وسیله ای  در  خانه من جمله میز های  کوچک که این روزهای  ماشین های  تو شده اند هم انجام می شود... 

 پ   ( و گاهی پو )  توپ

با    بازش  کن ... 

پا   1-کفشم را پایم کن مامی.... 2-جوراب ....3-به توپم پا میزنم..نگاه کن ...    

دا ( داغ) 

اوفففف ( داغ )

آب      

ددر  (بیرون)   

در

حما (با تشدید روی  میم)  ( حمام )  

بابا ایییییییییییییی 

 ما آآنننننننننننننی  

ای سیه ؟ ( این چیه؟)  

نعععععععع

بده 

بیا 

تووو...تووو. (طوطی رنگی اقای  املاکی) 

نیسسسسس 

کوجا ؟   

آب بیده 

تا  (افتاد)  

ما (وقتی  غذا  می خواهد .نه خوراکی دیگر..فقط غذا..)   

صدای حیوانات : بع بع...اییییییییی(صدای  اسب)  ....هاپ هاپ ...  اوم اوم   (صدای  گربه!!)  

 زبان پانتومیم: یونا، صدای  جارو برقی  چیه؟       اووووووووووووووو 

ماشین لباسشویی  چی ؟ با انگشت اشاره در هوا دایره ای رسم می کند یعنی  می چرخد و باز هم صدای  اووووووووووووو 

صدای  دریل  چیه مامانی ؟ انگشت اشاره در  هوا بطور  مستقیم مثلا وارد سوراخ یا دیواری  می شود  اوووووووووووو  

 پسرک بیشتر اوقات بغل مامانی  در آشپزخانه  ناظر  آشپزی  می باشد. اسامی  مواد اولیه و  این چیه اون چیه را ماما با حوصله پاسخ می دهد و مراحل پخت غذا را هم !!  چه عالی  اگر  عاشق  آشپزی شود و از طعم زندگی  سرشار ...

 

دیشب یک شلوار  گرم و زیبای  پاییزی خرید ماما برایت...دوستش  داشتی ..چشم هایت می گفت این را ..و راستی  خوسحالم که پسرک تخم مرغ می خورد بلاخره..آن هم سفیده هایش را باید برش های  مکعبی بزنم بگذارم کف دستم تو بیایی برداری و در  حال فرار بخوری  و برگردی و به من بخندی... 

فعل معکوس هم که تا دلت بخواهد ...یونا نخور این را ...بلافاصله در دهانت است..خوب  می شود چیز به خوردت داد و ادای بازی  در اورد...

سه شنبه 25 آبان ماه سال 1389 | 0 نظر

 

بازی اعداد

عزیز دلم. 

امروز  6   7   8  9   پشت سر  هم قرار میگیرند..شش  مهر 1389 .  میبینی ؟ و ساعت نزدیک  1  23  45  است یعنی  ساعت یک و بیست و سه دقیقه و چهل و پنج ثانیه...اتفاق  جالبی  است ..میدانم دفعه بعد من نیستم ..بابایی  نیست و  تو هم شاید  نباشی  که امیدوارم باشی  آن موقع هم.. 

فقط  نوشتم تابدانم روزها مثل بادی  پیچیده در  بر گ های  پاییز  این روزهای کودکی و شیرین  تو را از  من دور  میکنند..... 

دوستت د ارم ... 

مهمانی ..چشم های  ماما....چشم های  تو... 

دیگر  بر نخواهد  گشت .مطمئن باش.

سه شنبه 6 مهر ماه سال 1389 | 4 نظر

 

۱۴ ماهگی

پسرک چهارده ماه  و بیست و شش روزه من سلام 

  

خدا نگهدار..نه منظورم خداحافظی  نیست ..منظورم این است که این روزها که روی پاهای کوچکت راه میروی از خدا می خواهم نگهدار تو باشد ..مثل همیشه . از خدا می خواهم این روزها که شروع به صحبت کرده ای و من به موسیقی صداهای  زیبایی که از تو ایجاد می شود گوش  میکنم بهترین ها را در ذهنت بگذارد تا بهترینها به کلامت آید در  زندگی.  

پسرک 12 کیلویی و 82 سانتی من ! دلم می خواهد بدانی بوسیدن تو..بوسیدن گونه های نرمت..گرفتن دست های کوچکت و راه رفتن با تو و خم شدن و نشتن و زانو زدن تا همقد تو شوم را دوست دارم این روزها. اصرارت برای  خوردن میوه مورد علاقه ات (هلو) با چنگال خودت برایم زیبا و شیرین است : اولین علایم مستقل شدن در کودکی که انگار  همین دیروز در آغوشم گذاشتندش و روی  ماهش  خورشید روزهای من شد. اصرارت برای راه رفتن حتی وقتی هر دو قدم یکبار زمین میخوری  هم زیباست و من نه جلو میدوم تا بلندت کنم و نه چشم هایم هراسان می شوند چون میدانم تو فقط با لبخند من میفهمی که باید بلند شوی و این افتادن ها همیشه هست و مهم خم به ابروی تو نیامدن است. 

این روزها سیب زمنی ها و پیازهای داخل سبد آشپزخانه تعجب میکنند که چرا گاهی از زیر گاز سر در می آورند و گاهی  در  زیر اپن جاسازی می شوند و گاهی هم تیزی دندان هایی ان ها را نوازش می کند!! این روزها قابلمه های  قرمز  ما با چشم های  نگران به سر های  خود نگاه می کنند که روزی  ده بر به زمین کوبیده می شوند تا موسیقی  دلنوازشان! لبخند به لب های  پسرکی 14 ماهه بیاورد. این روزها کلیه  دستشویی  دیگر می داند تو باید خاموش و روشنش کنی هر وقت از کنارش رد می شوی و تن به تقدیرداده است. این روزها گوجه ها و خیارها می دانند اگر به تنشان آبلیمو بمالند و سالاد بشوند تیزی نوک چنگال کوچک تو به طرفشان میرود چند بار تا بلاخره در  چنگال گرفتار شوند و طعم سالاد مورد علاقه ات را به تو بچشانند. این شب ها  پتوی نازم مسافرتی  سبز رنگت می داند نباید  از تو دور شود  مبادا سرما بخوری  نیمه شب و  کرم کنزت هم دیگر یاد گرفته است روزی  دو بار  خودش را به پشت دست های  تو بزند تا ادای مامان را در آوری و با نوک انگشت به صورتت کرم بزنی و نصفش را هم داخل دهانت کنی و آن جا را هم نرم تر کنی. این شب ها پدر دیگر  میداند که وظیفه اش قبلاز خاموش کردن چراغ اتاقمان گذاشتن شیشه کوچک آب تو بالای سرت است تا  اگر لازم شد نیمه شب  بلند شوی و بنشینی و آب بخوری همه را در خواب انجام دهی و تالاپی بیفتی و ادامه دهی رویاهای شیرینت را.  

 

مینویسم تا یادم نرود چگونه پدر نتوانست طاقت بیاورد وقتی  دخترک لوس گر..گانی با شیشه محکم زد روی  انگشت هایت و دیگر مهم نبود که میهمان خانه ماست و دعوا یش کرد آنچنان که مادر راحت خیالش فهمید  یاد دادن بعضی چیزها به بچه های  6 ساله آنقدر ها هم که فکر میکند سخت نیست. 

مینویسم تا یادم نرود چقدر از همسر  امید   خوشت آمد چون زیباتر و خوش لباس تر  از دیگر خواهرانش بود و به آن دو طفلکی ها اصلا نگاه هم نکردی. حتما حالا وقتی  سه سال دیگر   خانم دکتر شد  از آغوشش پایین نخواهی امد! و یادم باشد چقدر  بلال را دوست داشتی آن شب و دانه هایش .... 

مینویسم تا یادم نرود چه رقصی کردی  آن شب در  مهمانی پدربزرگ و  قبل از اینکه برویم اویزهای بی رحم خانه چه شوخی بیرحمانه ای با ماما کردند..می نویسم تا یادم باشد دادا...دادا چرا بی وفایی میکند به من و دادا..دادای دیگرت چقدر خالی است جایش... 

 

مواظب پسرک کوچک من باش  خدا..یادت نرود.

 

و تو رویای شیرینم ، دوستت دارم . 

 

ماما 

چهارشنبه 24 شهریور ماه سال 1389 | 0 نظر

 

۱۳ ماهگی  گل پسرکم

امروز  ۲۹ تیر  ماه ۸۹   یک سال و یک ماه در  کنار  هم ..سه نفری ..  

خیلی  روزهای  زیبایی  است ..کنجکاوی  های  تو ..حرف زدن های  کلمه ای  تو ..چشم هایت وقتی  حریر  خواب روی آن ها می افتد..دست های نرم و کوچکت ..مژه های  مشکی و بلندت ..دوست داشتنی  تر  میشوی ... 

۲۵ تیر  جمعه شب   با تو عزیز دلم و بابایی  رفتیم منزل  عمو کیای  عزیز . حسابی به تو خوش  گذشت ..داخل آشپزخانه روی  سنگ ها برای  خودت باز ی میکردی و با چشم هایت میگفتی  دوست داری  کنارت باشیم..مامان قورقوری ات را هم بردیم با خودمان که خانه تنها نماند و دلش برایت تنگ نشود.آخ که وقتی  چشم هایت از  خواب روی  هم می افتاد و مشتاقانه نگهشان میداشتی  تا خواب  نبرتت..دوست داشتم ساعت ها در آغوشت بگیرم و بگویم  مال منی..مال منی... 

 

  

مینویسم تا یادم نرود :   

چهار دندان بالا و چهار دندان پایین داری و دو دندان دیگر بعد از نیش سمت راست جوانه زده اند مثل غنچه های کوچک..

واین روزها این گونه برایمان حرف میزنی شیرینم:

ماما
مام
مم  ( می می)
به به
با  (اب  خوردن)
با  ( آب بازی  در  حمام)
با  (مخفف هبا)  یعنی هواپیما وقتی تو آسمون نشون میدی بهمون
بابا
دد
 دادا  یعنی  دایی
نانا  یعنی  خاله  ندا
بوووووو  ( چیه؟) وقتی  تعجب  میکنه
پ   یعنی  توپ 
پ   موقع کلاغ پر   گنجشک پر ( یعنی  پر)  
 

یونای من این شعر را از طرف  عمو کیا برای  تو مینویسم ...یادش بگیر و فراموشش نکن در  زندگی ..  

نگاه بکن به آنجا  

به آن دور و به آن دور  

ببین ستاره شده  

سوار قایق  نور 

کلاغ پر  

گنجشک پر  

کبوتر از قفس پر 

غصه ها از  دلم پر 

 

الهی هیچ وقت غصه ای  نباشد در  دلت که نیاز به پر داشته باشد   

الهی هیچ وقت ستاره هایت دور نشوند از  اسمان روشنت 

الهی نگاهت هم اینجا باشد هم دورها را ببیند 

و کبوتر دلت همیشه ازاد باشد به هر کجا که میخواهد برود و اسیر  چیزی نباشد  عزیزکم. 

دلت بی  غصه  

اسمانت روشن  

و همه کبوترهای سپید دنیا در  خواب هایت 

 

ولی  چشمانت را چگونه ترجمه کنم وقتی  به من گاه میکنند؟ کلمات در  عمق آن چشمان سیاه  آرام خوابیده اند وقتی نگاه میکنم ...نوازش سرانگشتانت وقتی  روی  موهایم میکشی را پس چه بنامم؟ خنده هایت ..شادی کردن هایت .این ها  را چگونه معنا کنم ..من میدانم ولی این کاغذ نیمداند.این صفحه نیفهمد مگر  خودت را تنگ در آغوش بگیرد تا بوی نرمت را در حافظه زمان ثبت کند..بگذار بویت اینجا بماند پسرکم .. همان طور که روی  ملافه های سپید گلدار  ماند...تنم بویت را میخواهد..کاش بودی ..کاش بودی. 

سه شنبه 29 تیر ماه سال 1389 | 1 نظر

 

قبل از  تولد

فردا قرار است برای پسرک کوچولوی یکسال و  دو هفته ای امان تولد ی کوچک در  آتلیه بگیریم..دلم میخواهد خد ارا بغل کنم و بابت داشتن تو ببوسمش..من بارها خدایم را بوسیده ام یونا جان..تو هم روزی  درکش  میکنی ولی  میدانم بیشتر  از  من و این روزهای  من...  

وقتی به من مادر  گفتی  آن هم روز  مادر ..بهترین هدیه ات را به من دادی... 

وقتی سرت را روی سینه ام میگذاری تا برایت شعر  بخوانم..وقتی با دست های  کوچکت روی  لپ هایم میزنی تا باز برایت بادشان کنم..وقتی  دهانت جستجو میکند مادر بودن مرا...وقتی  نفس هایت را میشنوم درست در چند سانتیمتری  صورتم ....میفهمم دوستت داشته ام از  زمان ها پیش از آن که باشی...  

 

این روزها پسرکم  دلم میخواد کسی باشد تا همه حر فهایم را بگویم و او گوش کند....پدر  این روزها انقدر  با زندگی  دارد میجنگد که شب  ها فقط  میتوانم  غبار نبرد را از  صورتش با بوسه ای  کوچک بگیرم و بگذارم بیشتر  استراحت کند.دلم  دارد از  تنهایی نبودن های  این روزهایی که بیشتر  میخواهم کنارمان باشد  فشرده می شود.میدانم برای من و توست ..برای  سه نفری امان ..میدانم ..دلم به اندازه همه روزهای با هم بودنما ن برایش  تنگ می شود این روزها...عشق  من هست این مرد ..میدانی یونا... 

و چه خوب  که دوستی  صمیمی این روزها برایم گاهی  نوشته ای کوتاه میگذارد و دلم به بودنش  گرم می شود ...میدانی  خیلی دوستت دارد؟ خیلی. خدا کند بماند همیشه تا بزرگی  تو را ببیند و دست هایت را بگیرد و کمکت کند  بیاموزی  چیزهایی که من و پدر شاید  ندانیم از  زندگی...میدانم میتوانم به او اعتماد کنم.دستانش  پر از  محبت اند پسرکم.. 

فردا اگر از  این درد لعنتی  وقت نشناس  رها شوم روزی  خوب  با هم در  تولد دوستانه خواهیم داشت.و جمعه تولدت را با خانواده هایمان جشن میگیریم...میدانم که شاهزاده مهمانی آن شب  خواهی شد. 

دوستت دارم و ممنونم از  خدا برای  دادن تو به دستان من ..

چهارشنبه 16 تیر ماه سال 1389 | 1 نظر

 

۲۸ خرداد یکسالگی  گل من

تولدت مبارک خورشیدکم. و اینجا مینوسیم خاطره روز  تولدت رو تا یادم بماند یک سال پیش  کجای  زندگی من بودی و چه حس های زیبایی به من  دادی با حضورت.  

راستی  مامانی رفتن سوریه و ما منزل خاله نانا ( تو اینگونه صدایش  میکنی) به همراه بابایی بزرگ و دایی و خاله و  همسرانمان برایت جشنی  کوچک گرفتیم و بادبادک وو کیک و تو چقدر به کیک نگاه کردی و به شمع کوچک رویش...از خدا میخواهم شمع زندگیت همیشه روشن بماند حتی در  بادهای بزرگ زندگی ... 

منتظریم تا بازگشت مامانی  از مسافرت  برسد و برایت تولدی  کوچک و خودمانی  بگیریم ... 

 

ببین بر من چه گذشت وقتی  خدا تورا در آغوشم گذاشت ..یکسال پیش بود عزیزکم... 

 

 ************************

 

 28 خرداد 88

صبح از خونه رفتیم بیرون و رسیدیم بیمارستان...فک کن ملت همچین روزایی  یه ده ساعتی  معمولا زودتر میرن..ولی بنده با نیم ساعت تاخیر همچین سلانه سلانه وارد بخش پذیرش  بیمارستان شدم..مثل خانم های  محترم نشستم روی  صندلی و بر و بر به بقیه نگاه کردم!!!! این وسط یه خانمه هم بود که چشماش  قد نخود شده بود از بس  گریه کرده بود..فک کن !! طرف  چهار تا بچه آورده بود و  او نروز عمل رحم داشت اونوقت داشت میمرد از ترس!! حالا منم خود م رو خیلی شجاع گرفتم و اصلا فک نکنین  که دارم اتاق  عمل و چاقو و تیغ و اره برقی!!! و خون تجسم میکنم ها!!! اصلا!!!! خلاصه این خانمه سر صحبت رو باز  کرد و گفت دکترت کیه و بعد گفت ایوای  منم  با اون عمل دارم امروز!!! مثلا انگار من اسم چنگیز تیغ تیغی رو آوردم جلوش!!! بعد هم گفت نمیدنی  خانم!!! زایمانش ک ه اونطوری باشه دیگه خد ابه این عمل رحم کنه...منم در  جوابش در حالیکه سوت میزدم و از ترس و حرص  ناخنم توی  گوشت پام فرو میرفت!! به سقف نگاه میکردم و مثلا من نشنیدم با منی تو!!! خلاصه رفتم بالا و گفتن برو داخل بخش و وسایلت رو تحویل بده و یهو من تا به خودم بیام دیدم در رو بستن و علی موند او نور  در!!!! گفتم بابا بذرایم شاید شوهرم وصیتی چیزی  داشته باشه این دم آخریش!!!!گفتن برووووووووووووو اینقدر  حرف نزن!!! خلاصه رفتم و گفتن بفرمایین داخل این اتاق و لباساتو نرو تحویل بدین!! بعد هم یه خانمه لندهور  اومد یه سانتیمتری  من واستاد گفت خب تحویل بده دیگه!!!! بهش  میگم همین جا؟  میگه بلههههههه!! میگم شومام تشریف  دارین دیگه!!!! میگه بلههههههههه !! میگم میشه تشریف  ببرین او نور  پرده!!! میگه نععععععععععععع!! میگم میشه پشتتون تشریف  بیارن  رو به من!!!! میخنده میگه باشه میرم او نطرف  تاشوما زود لباساتو در بیاری و این گان رو بپوشی!!!! گفتم مطمئنی که سایزش  ۲۰ ایکس  لارجه دیگه!!!! خلاصه وقتی  خوب اعصاب و روانش رفت مرخصی!!! منم گان رو پوشیدم و چسب  هاش رو هر جور بود از پشت به هم رسوندم و گفتم ای توی روحت!!! تو که گفتی این سایز سایزه که!! این که سایز  بچگی  های منم نیست!!!! خلاصه در  حالیکه پاهای  خوشگل و برق  افتاده ( به قولی یکی از  دوستام ول ول کنان)ما داشت اون وسط پتیکو پتیکو میکرد وارد بخش شدم و  چشمم به جمال  مربی  کلاس های امادگی زایمان ک افتاد داشتم از خوشحالی پس  میافتادم.... اونقدر  حضورش و اینکه شانس من نوبت شیفتش  بود اون روز منو امیدوار کرد که انگار دوپینگ کرده باشم... خلاصه  اطالاعات رو ثبت کرد وپرونده ه ای پزشکی منو گرفت و گفت برو بخواب روی  تخت!! گفتم نههههههههه شهرم منتظره گفت بابا بخواب  تا فشار فوشورت رو بگیریم و قبل عمل میری باهاش  یه حال و احوالی میکنی دیگه!!!! ما هم خوابیدیم و یه خانمه امد که کار بی ادبی بکنه...همش گفتن عزیزم من همین صبحی حمام بودم و نیازی به تیغ های زبر شوما نیست وخودم ونوووووووووس٬!!!!! دارم جان خودم توی  خونه که گفت میدونم ولی باید محل عمل یعنی شکمت رو تمیز کنم و منم دیدم نه انگار جاهای بی ناموسی نمیخواد بره گفتم اوکی...بعد او نیکی گفت گروه خونت چیه؟ میگم ب مثبت..میگه خودت گفتی یا دکتر نوشته؟  میگم مثلا عمره که ب مثبتم دیگه..دیدم  بسم الهه!!! این یکی اومد نمنه خو نبگیره برای  رزرو خون ذخیره!!! باور  کنین همون یه ذره خون گیری  ترسش از ده تا عمل زاییدن برای من ترسو از  خون!!! بدتر بود..خلاصه اون مرفت و من به بهانه دستشویی داشتم میرفتم از بخش بیرون که یکیاز پشت زد به شونه ام که کجا!!!!!!!!! باز یادشوهرت افتادی!! سوت زنان گفتم نههههههه بابا!!!! دارم میرم دستشویی!!! اون مگفت بروووووووووو از اون ور دیگه هم کلک نزن!!!! یه ساعتی  گذشت که یهو گفتن خانم صمیم خانوم بفرمایین اتاق عمل!!!! نمیدونم چطوری بگم براتون....ترس  نبود.... میدونستم چیزی  حالیم نمیشه زیر عمل.....شوق نبود...چون دیگه بابت ترس  از  اون آمپوله شوقی  نمونده بود....یه حس  خاص بود و بهم یه شنل دادن و گفتن برو از شوهرت هم خداحافظی  کن!!! رفتم بیرون وتا مامانم وو صبا منو دیدن زرتی  گریه کردن و من با خنده و بی خیالی برگشتم میگم اه علی ببین چقدر شنل بهم میاد!!!!!ازم فیلم میگیری!!!!؟‌آقاهه گفت خانوم جو نقربونت برو که الان منو اخراج میکنن!!! خلاصه به علییادم نمیاد چی گفتم فقط  گفتم وای به حالت من مردم بری زن بگیری!!! خودم میام و با روحم تی  واب دو تاییتو نرو سکته میدم!!!! حالا ملت بیرون داره قا قاه میخندن و علی هم  میگه نه بابا از این شانسا نداریم تو بمیری!!!!!برو برو به کار و زندگیت برس!!!خلاصه رفتم تی یه راهرو و دیدم یه عده آدم محترم واستادن و میگن بفرمایین بخوابین!!! گفتم حتما قبل ز  عمل که میگن اتاق داره همینه دیگه..بعد دیدم نه انگار همشون سبز پوشیدن!!! به خانمه میگن یعنی  اینجا اونوقت اتاق  عمله؟ میگه بله!!! میگم این که هیچیش  شبیه فیلم ها نیست که !!!! چقدر بی کلاس و  ساده است!!! یه راهروی  درازه که!!!!همشون میخندن و میگن برو اینقدر  چلچلی  نکن!!!! بعد ازشون پرسیدم قراره چکارم کنین لطفا  همشو بگین!!!! یدفه یه آقایی اومد و گفت چطوری  عزیزم؟ بعد هم کلی خوش وبش کرد  ومنم کم نیاوردم وملت مرد هب ودن از مکالمه من و این دکتر بیهوشی!!!! بهم میگه تا چند بلدی بشماری!! گفتم برووووووووووووووو منو خر نکن دکتر!!!! این تیکه توی  هم فیلم ها هست!!! من بیشتر از سه تا هم بلدم.......تا سیزده بلدم!!!! بعد گفت شوهرت رو چطوری  تور کردی بلا؟ وقتی  داستان ازدواجم رو با علی گفتم دیگه اینا همشون تیغ میغا رو رو زمین گذاشته بودن و چهار زانو نشستن!!!!! و داشتن گوش میدادن و هر و کر میکردن!! بعد حرف مادر شوهر پیش اومد و باز دهن اینا باز که این کیه دیگه ک  و  قتی دکتر داشت داروی بیهوشی تزریق میکرد  و میگفت بگو الهی مادر شوهرم شقه بشه من یهو گفتم نهههههههههههه خدا نکنه....خیلی مهربونه و دکتر قاه قاه میخنده و میگه اینجا هم چاخانش میکنی؟ بهش  که گفتن چقدر دوستش دارم ومثل مادرم میمونه  کلی برام دست زدن همشون وماسک رو گذاشتن و دکتر  گفت خب حالا تا همون سیزده خودت بشمار ببینم که از همو ن زیر  ماسک فتم ای نامرد!!! کار خودت رو کردی و آخرین چیزی که یادم میاد لبخند پت و پهن دکتر ببیهوشی بود و خنده دکتر خودم........

بهوش که اومدم دیدم از هر دکتری و پرستاری دو تا دو تا دارم میبینم... دهنم هم خشک بود ولی  حالم روبراه بود...یه بیست ت اآدم هم داشتن دور و برم  ناله میکردن!!! گفتم صمیم اگه بخوای ت هم ناله کنی که کسی  محلت نمیذاره!!! به زور  صدامو جمع کردم و گفتم آقی دکتر مساله!!!!! دارم ازتون!!!! دیدم چند نفر ریختن دورم  و یکیگ فت که اهههههههههه  همون خانومه هست که گفتم براتون ها!!!!!!!!! نمیدونم چی گفته بود ولی پرسیدم من الان دیگه عمل شدم؟ گفتن آره و پرسیدم سفیده یا سیاهه؟!!!!!!!!!!!!! با دهن باز میگن چی؟ میگن بچه ام دیگه!!! همشون خندیدن و گفتن همه میپرسن سالمه تو میپرسی سفیده یا سیاهه؟!!! یه پسر  کوچولوی  ۴ کیلویی سفید و بامزه آوردی دنیا!! خنده ام گرفت و زیر لب گفتم علی بدبخت شدی!!! من شرط رو بردم!!!!!خلاصه بهتره از حال و روز بعدش نگم چون خب دردهای  عمل میدونستم هست و خودم روآماه کردم بودم ولی یه جاهاییش دیگه زیاد میشد و من فقط  اسم علی رو میاوردم توی  دلم و میگفتم برو صمیم خودتو جمع کن!!!! به اینام میگن دردآخه؟!!! وایییییییییییی این پسرک رو کی میبین پس؟ خلاصه ساعت یازده منو بردن توی  اتاقم و چند دقیقه بعد یه جا نوزادی!!! آوردن و یه چیز نرم و کوچولو توش بود....چشمام رو بستم و یک ...دو...سه ..گفتم وباز کردم.....خداییییییییییییییی من!!!!!! این پنبه سفید با مزه یعنی کوچولوی  ماست؟ اینکه خیلی نازه!!! آخییییییییییییی لباش رو داره ور میچینه چرا...و چشمام رو بستم واز ته دلم خدا رو شکر کردم.... پرستارم اومد و گفت آماده ای شیرش بدی!!؟ با منه؟ یعنی  میتونم ؟ و گذاشت بغلم..مامان و صبا وعلی هم اومدن و چهار تایی محو نی نی شده بودیم ..چشم های علی روهیچ وقت فراموش نمیکنم اون لحظه.پر از ستاره شده بودن..انگار افتاب توی صورتش داشت می رقصید...دستام رو گرفت و فقط گفت...ممنونتم.....و نتونست ادامه بده و رفت اون ور تر ایستاد.. و من دیدم نی نی با لبهای  کوچیکش داره دنبال می می میگرده و وقتی لبهاش رو روی  تنم حس کردم انگار  دنیا یه جور  دیگه شد...دردی توی  وجودم پیچید و همزمان دردی از وجودم رفت بیرون...زمان انگار واستاد و من دیگه نمیخواستم بگذره....دلم میخواست این کوچولو همن طور بمونه توی بغلم برای همیشه.... خورشید اون طرف پرده اتاق یهو پررنگ ترشد....گل های روی  میز انگار خوش بو تر وخوشرنگ تر شدن...رنگ نارنجی  لبه لباس نی نی شد یه پرتقال وخش اب و رنگ که به من هد یه دادن و  تجربه ای بود که نمیشه گفت..باید  حس کرد.....باید در آغوشش گرفت  و لمسش کرد....

.

.

.

ودردهای بعد از  عمل کم کم خودشون رو نشون دادن..اما من نمیذاشتم چیزی بخواد خوشحالی روز افتابی منو خراب کنه... دست هام رو زیر  ملافه  از درد به لبه تخت فشار میدادم و می خندیدم... و مامان به تصور  اینکه چقدر خوب که من زیاد  د ردندارم با خیال راحت از دور  مراقب من بود ومن از داخل به خودم میپیچیدم ولی  دوست نداشتم کم بیارم و بذارم این هدیه قشنگ و خاطره لحظه دیدارش  کمرنگ بشه برام.... قبل از همه خواهش کرده بودم عصر بیام دیدنم ..منظورم درجه یک هابود..و وقتی ماما رو با صبا فرستادم خونه و من موندم و پسرک و  علی توی  اتاق دیگه درد امانم رو برید و فقط  دست های علی رو گرفتم و فشار دادم و چشم هامون به هم گره خورد ..و باز درد نتونست طاقت بیاره و فرار کرد از وجودم و رفت....و علی موند و لبهایی که صورتم رو بوسیدن و منو نوازش کردن و قشنگ ترین حرف ها رو زیر گوشم زمزمه کردن و چشم هام بسته شد دوباره...

.

.

.

کوتاه میکنم..چون هر لحظه اش رو میتونم روزها براتون تعریف  کنم.... ساعت ۵ عصر همو نروز پا شدم و راه رفتم و فرداش دکتر  اومد و گفت حالت داره خیلی خوب میشه ومرخصم کردن و ظهر جمعه  از همو ن بیمارستان رفتیم با نی نی منزل بزرگ و سادات فامیل  و اذان و اقامه توی گوش پسرک خونده شد و زندگی سه نفره ما چهار روزه که ادامه داره....غیر از شب اول که باز غد بازی  من گل کرد و نذاشتم کسی پیشم بمونه و تا خود صبح  با علی بیدار بودم و فقط نی نی رو می می دادم  و فقط یکساعت خوابیدیم و از فرداش فهمیدم کمک گرفتن از بقیه اشکال زیادی نداره!!! به حمدلله همه چیز خوب داره پیش میره...مامان شب ها میونه پیشمون و این کوچولو  اونقدر اروم  و مظلومه که دلم کباب میشه براش  وقتی گریه میکنه.... هر روز بیشتر دوستش دارم و  هر روز ستاره های چشم های علی پر رنگ تر و بیشتر میشن و اونقدر با من مهربون تر  نرم تر از قبل شده انگار دریای محبتی که داشت و همش رو به من هدیه میداد یهو اقیانوسی شده ابی و پررنگ و زیبا.. دیدن مردی که با همه وجودت دوسش داری در قالب یه پدر خیلی زیباست....

نی نی ما روز ۲۸ خرداد ساعت ۹ صبح به دنیا اومد ....



و در کل بگم سزارین و عمل حس بدی نداره.زایمان ترس  نداره ...همه این ها می ارزه به داشتن یه نی نی سالم..فقط  دست و پاتون رو گم نکنین و بذارین همه چیز طبق روال طبیعی شروع بشه و تموم بشه.. درد هست ولی قابل تحمله.. مثل غصه میمونه...زود گذره...ولی یه جورایی شیرینه..با همه تلخی  هاش....پس  نترسین و  از من این رو فقط یادتون بمونه که هیچی توی این دنیا  اونقدر سخت نیست که نشه تحملش کرد....هیچی... این که کوچیک ترینش هست...واقعا بعضی  وقت ها باید دل رو به دریا زد..باید نترسید...تصور از قبل نداشت...راحت گرفت.. ببینید وسیله ی نی نی ما شب قبلش کاملا مرتب بود حالا مثلا اگه من جوشی بودم و از شش ماه قبل هی  حرص  میخوردم فقط ارامش نی نی کم می شد بعدا.. حالا شومام مثل من خیلی شورش  نکنین ولی  جوش چیزای اینطوری که ببیشتر برای نظر  مردمه رو هم نزنین. خدا خیلی مهربونه ...طاقت خانم ها رو همچین وقت هایی زیاد میکنه..با خودم میگم اگه عمل من اپاندیس بود واقعا میتونستم اینقدر خوب طاقت بیارم..؟ و در  نهایت داشتن یه بچه زمانی شیرینه که توی رابطه با همسر به اوجش رسیده باشه ادم ...یعنی کاملا گرم و صمیمی شده باشن و هیچی نتونه بینشون فاصله بندازه اونوقته که یه نی نی اون ها رو هم گره میزنه و حمایت های اون دو تا از هم قشنگ ترین خاطران نی نی داری رو می سازه... شب  هایی که علی  میشینه پشتش رو به من تکیه میده و میگه اینطوری راحت تر به نینی می می میدی و روزهایی که حلقه کم خوابی د ور  چشم هاش  دیده میشه من میفهمم که داشتن یه همسر همراه و  مسوولیت پذیر چقدر  توی  این روزهای  اول مهمه...اینطوری  نه چیزی به نام اندوه زایمان هست و نه خستگی  هاش فردا توی  تن آدم میمونه... وقتی  چشم هام داره از  خواب  دیگه دو تا دو تا میبینه حتی  حاضر  نیستم به پسرک بگم بخواب..فقط  نوازشش میکنم و توی  گوشش  میگم که  قشنگ ترین  هدیه خدا به من و باباییش  بوده...چشم های  علی و روزهای  من اینقدر گرم و آفتابی  هستند این روزها که هیچی نمیتونست زیباترش  کنه...من الان حسرت روزهای  دو تاییمون رو نمی خورم چون با تصمیم و عشق  نینی دار شدیم و به حمایت های  عزیز دلم مطمئن بودم....علی عزیزم به قدری  با محبت و نرم با یونا حرف  میزنه که فقط  میخوام ببوسمش از اینهمه محبتی که داره به من و پسرک...

برای  تداوم خوشبختی توی زندگی  همه دعا میکنم و شما هم ما رو از دعاهای  خوب و مثبتتون  بهره مند کنین لطفا.

 

شنبه 29 خرداد ماه سال 1389 | 2 نظر

 

پایان  ۱۱ ماهگی

گل پسرم...عزیزکم..  نازک  گلم  ...سلام مامانی 

 تولد ۱۱ ماهگیت مبارک. امروز به سلامتی   ۱۱ رو هم پشت سر  گذاشتی و قدم توی  ماهی  گذاشتی  که سال  پیش  روزهاش و ساعت هاش برام دنیایی بود رنگی و  آفتابی. اون  ۲۸  اردیبهشت سال قبل کجا و  امسال کجا. امسال  ۲۲ اردیبهشت  ثمره   تلاش هات  برای  چهار دست و پا رفتن  نتیجه داد و گل پسر  مامانی  خونه اقای  امیری  که بودیم فاصله ای رو  چهار دست و پا کرد و از  روز بعدش  هم دیگه  تند تند  از مامانی  دور  میشد و سرش رو برمیگردوند و لبخند میزد.  

قربونت بشم گلم.. چند روزی  هست که مریض  شدی و دکتر  گفته غذات رو قطع کنیم و فقط  شیر  مامانی با او آر  اس  بخوری و  توی شیطون دیشب  یه کوچولو  غذا خوردی  و خوشبختانه  معده مهربونت نگهش داشت و امروز  بعد از  شش  روز پیش  مامان موندن توی  خونه رفتی  مهد. 

بابا گفتن هات  دل بابایی رو غرق  خوشحالی  میکنه و  دل من رو هنوز منتظر  گفتن ماما  نگه میداره... دس دسی  کردن و سر سری   بازی و  کله زدن  و  قصه خوندن رو یاداری..به به  میگی و وقتی  یخوای بگی  خیلی  دوستمون داری  سرت رو به هر  جای ما!! که برسه محکم میمالی و  پیش  کوچولو میشی..عاشق  خوردن  پای  والدین گرامی!!! هستی   و  مثلا یهو ادم میبه پشت پاش  یا شستش  خیس شد و  از  جا میپره و  تازه اقا اعتراض  هم میکنی که چرا مانع خوردن پای  خوشمزه!! شده ایم. 

سیب...آب سیب ...کته ماهیچه...شوید پلو...سوپ  سیزیجات...پوره مخلوط  ( کدو..سیب زمینی..هویج ) ...همه رو با ماست دوست داری و  از  ناخنک زدن به غذاهای  مامانی و بابایی هم که دیگه نگوووووو ..تازه یادته چجوری  خونه مامان جون آبگوشت های  محشرشون رو خوردی و  ما از  خنده مرده بودیم که پسرک چرا سیر  نمیشه...قرررربونت بشم من.

میدونی  پسر...دلم میخواد همیشه  محکم و قوی باشی توی  همه چیز ..حتی  اگه بر وفق  مرادت  نباشه دنیا..دلم میخواد  بدونی  خدایی که روزی  ت ورو میرسونه برات بهترنیها رو در  نظر  داره همیشه ..فقط  گاهی باید از پشت شیشه غبار  گرفته اثین زمونه  مهربونی و  محبتش  رو بتونی  ببینی ...دلم میخواد  همیشه دنبال روزی  حلال باشی و  پاکی  زندگیت  با چیزهایی که خدا دوست نداره آغشته نشه. 

مرد  کوچولوی  خونه ما...سلامتی و  خوشبختی  تو ارزوی  همیشگی  من و بابایی  هست..دوستت داریم گلکم و لپهای  چال دارت هم بووووووووووووس 

 

 

راستی  مامانی  این روزها  ۶ تا و نصفی دندون داری و اون نصفی  هم  چهارشنبه ۲۲ اردیبهشت روزی که مامانی  تورو برای  اولین بار جایی  غیر  از  مهد گذاشت ( خونه زن عمو جون) و رفت دکتر  برای   چک محل عملش ( اوخ اوخ )  توسط  زن عمو جون  رویت و به مامانی  گزارش  شد..قربون اون  مرواریدهات بشم من.

سه شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1389 | 1 نظر

 

نوروز  ۸۹ مبارک

سلام گل کوچولوی  من 

عیدت مبارک باشه پسرم. سال ۸۸ رو تحویل دادیم و یه سال ۸۹ دوگانه سوز  خوشگل تحویل گرفتیم..انشالله صاحب  هر  دوتاش  همیشه  نگهدارت باشه. 

توی  این بهار و این سال نو از  خدا میخوام دلت همیشه شکوفه بهار باشه و  خنده روی لبت پایدار..سلامتی  توی  تنت موندگار  و  محبت به خدا و مردم پر رنگ و  قوی ... 

بهترین ها برای  تو گل کوچولوی  مامان و بابا 

بوووس 

اولین عید با تو دل این روها اندوهگینم را شادتر کرد.

دوشنبه 2 فروردین ماه سال 1389 | 1 نظر

 

هشت ماه و نیم

گل پسری قند  عسلی  چطوری ببعی  مامان؟!!! 

خب  شیطون بلای  من این ماه خیلی بلاها سرش  امد.اول از  همه شب عروسی داداشی  عمو جون(شوهر  خاله) نمیدونم چی شد و من داشتم با موبایل با بابایی روی  تخت حرف  میزدم که تو یک قل گل و گشاد! خوردی و  بوووووووووم از  اونور تخت افتادی  پایین و من چشمهام گرد شده بود چند لحظه و  تو هم ترسیده بودی و گریه میکردی ..خدا رحم کرد سرت داغون نشد..البته دماغت به موکت کشیده شد و زخم شد روش .بعد اونقدر  به این 115 زنگ زدم و چک کردم که خدایی  نکرده کاریت نشده باشه یه وقت..به بقیه هم گفتم کوچولوی  من اومده رو زمین!! غلت بزنه دماغش به موکت کشیده شده ..فقط  بابایی  خبر داره که چی شده .همون جا 10 تومن نذر   ف کردم تا کاریت نشده باشه..شب  هم که تو عروسی اونقدر  ذوق  کردی و رقص نور برات جالب بود که مامان بی  مامان و  البته شیشه خوشگل محبوبت هم جا موند و کلی  دلم سوخت.!!!!راستی  منیژه خانوم را هم دیدم... 

بابا  بابا رو همچین میگی که آدم میخواد دهنت رو ماساژ بده!!(اند محبت مادرانه ) و تازه دنده عقب  هم میری..امروز   هشت ماه و نیمه شدی و اونقدر بازیگوش و  شیطونی  که ماما ن بیچاره جرات نیمکنه یه دقیقه بابایی رو بوس  کنه ..با چشم های  گرد  و یه وری  نگاهمون میکنی و  نق  میزنی ..به قول بابایی میگی  هوووی آقا!  ول کن ننم رو!!!! 

 مهمون های  بابایی بزرگ هم اومدن شنبه پیش و دوباره برات کادو اوردن.. دکتر برات پلاک  طلا (الله) و  لباس و  سرهمی و کفش  آورد که نمیدونم چرا روی  لباسش  برچسب  قیمتش  هنوز  مونده بود!!!!! آقای  س  مهربون و  با معرفت هم برای  مامانی  کیف  خوشگل آوردن سوغات خارجه!! کلی  هم دور  هم خوش  گذشت و تو پدر سوخته هی  بازی کردی و به این خانم های  خوشگل و آرایش  کرده بیشتر  از بقیه توجه میکردی .بزرگ شی  چکار کنیم از دستت بچه وروجک؟ 

میدونی  پسرکم....خوابیدن های یه وریت..غر زدن هات وقتی  کسی بغلت نمیکنه..چشم های شیطون و آدم خر کنم!!! هم هو همه به کی رفته؟ افرین به مامی  جون.. 

قربونت بشم..مواظب  خودت باش و چاق  چومبول بمون تا  دوباره برات بنویسم.. 

 

یادم باشد : 

 

 پنجشنبه  13  اسفند  88  در  حالت خواب  به شکم خوابیده بودی...چقدر  خود منی تو ...

چهارشنبه 12 اسفند ماه سال 1388 | 2 نظر

 
    1         2     >>

Weblog Themes By Pars Theme